![]() |
![]() |
|
|
یه روز یه بابایی یه دستش قطع شد, خیلی از زندگی ناامید شده بود. راه افتاد تو خیابون یه جا دید یه یارو کنار خیابون قر میده و بالا پایین میپره . رفت جلو دید یارو دوتا دست هم نداره .تعجب کرد به یارو گفت بابا دمت گرم عجب روحیه ای داری با این وضع قر میدی . یارو گفت برو بابا روحیه چیه کونم میخاره نمیدونم چیکار کنم
---------------------------------------------------------- به يه قزويني گفتند تحصيل كردي ؟گفت: "تحصيل نه ، ولي محصل چرا"!!! ------------------------------------------------------------- يه قزوين يه بچه زير بغلش بود و ميدويديكي پرسيد كجا ميدوي . گفت :فردا امتحان بچه بازي دارم هنوز لاشم باز نكردم!!! ------------------------------------------------------------- یک آقای رشتی زنشومی فرسته تهران بعدکه برمی گرده زنش حامله شده پس ازبه دنیااومدن بچه اسمشو میذاره هدیه تهرانی ------------------------------------------------------------- رشتيه صبح جمعه ميخواست يك چرت بخوابه، هي تلفن زنگ ميزده و دوست و آشنا يك ربع احوال پرسي ميكردن و نميگذاشتن اين بنده خدا به خوابش برسه. خلاصه آخر شاكي ميشه، به زنش ميگه: خانم جان، من دارم ميرم بگيرم بخوابم... اگه تلفن زنگ زد، با من كار داشت، بگو آقا خونه نيست. خلاصه ميره تو اتاق و هنوز رو تخت ولو نشده، تلفن زنگ ميزنه و زنش گوشي رو بر ميداره، و بعد چند لحظه ميگه: نخير آقا خونه هستن! رشتيه شاكي ميشه، داد ميزنه: خانم جان، مگه من نگفتم هركي با من كار داشت، بگو نيست؟! زنه ميگه: با تو كار نداشتن، با من كار داشتن!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:44 توسط سجاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
سرزمین خاطراتم سرزمین لفور جدیدترین خبرهای ورزشی فال روز باغ آلوچه تنهایی همیشگی من2 ازدواج و طلاق لفور بهشت روی زمین لفور نیوز |
|
RSS
|